پلوتارخ ( مترجم : كسروى )

333

ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )

دوستان خود دل نگران شد . شك بيشتر او به انتيپاتر و پسران او مىرفت كه يكى از آن پسران ايولااس « 1 » آبدار او بوده ديگرى به نام كاساندر « 2 » تازه از ماكيدونيا رسيده بود . و اين چون به آيين يونانيان بزرگ شده بود و نخستين بار كه ديد ايرانيان بر الكساندر پرستش مىكنند خوددارى نتوانسته با آواز بلند خنديد . اين كار او الكساندر را به خشم آورد چندانكه با هر دو دست موهاى او را گرفته سرش را به ديوار كوبيد . هنگام ديگرى چون كسانى از آنتيپاتر شكايت داشتند و كاساندر به هوادارى پدر برخاسته سخنانى مىگفت الكساندر سخن او را بريده گفت : چه مىگويى ! آيا شدنى است كه اينان آن همه راه را بىجهت پيموده و تنها براى افترازدن به پدر تو اينجا آمده باشند ؟ و چون كاساندر پاسخ گفت كه اين آمدن آنان با آزادى و آشكارى خود دليل آن مىباشد كه ستمى به آنان نرفته و شكايتهاى آنان بيجاست . الكساندر پاسخ داده گفت : اين از قبيل سخنان فريب‌آميز ارسطوست كه براى هر دو سوى سودمند است . سپس گفت : اگر اندك ستمى به اين دادخواهان رفته باشد تو را و پدر تو را به سختى سزا خواهم داد . اين سخنان چندان ترس در دل كاساندر پديد آورد كه سالها پس از آن هنگامى كه پادشاه ماكيدونيا گرديده و به يونان دست يافته بود و در دلفى گردش مىنمود چون چشمش به تنديسه‌ها افتاد از ديدن تنديسهء الكساندر به يكباره حالش ديگرگون گرديده تنش لرزيد و چشمهايش به دوران افتاده سرش چرخيدن گرفت و زمانى اين حال را داشت تا به خود باز آمد . الكساندر كه يك بار ترس و وسوسه به دل خود راه داده بود دلش هميشه شوريده بود و هر زمان با اندك چيزى ترس ديگرى براى او رخ مىداد و از هر پيش‌آمدى فال بد زده خود را ناآسوده مىساخت . اين بود كه دربار او هميشه پر از كاهنان و پيشينگويان بود و هر روز گفتگوى ديگرى پيش مىآمد . ولى چون خبرى از خدايان درباره هيفاستيون رسيده بود اين خبر اندكى او را آرام ساخت و ديرزمانى به كار قربانى كردن و مى خوردن پرداخت و چون

--> ( 1 ) . Iolaus ( 2 ) . Cassander